آخرین و اولین هفته!
خوب خیلی دیر کردم. به خاطر این که۲۶ اسفند (ساعت ۳ نیمه شب)برامون مهمون اومد از شیراز. خیلی باهاشون حال کردم ولیکن که این خوشی ها زود ه پایان رسید. ۲۷ اسفند به ما خبر دادن که مادر بزرگ مامانم به رحمت خدا رفت. شیرازی های بیچاره هنوز یه روز از اقامتشون نگذشته بود که رفتن خونشون. ولی چهارشنبه سوری حرف نداشت.ای جا بارون میومد. انگار که خدا شیر آب رو باز گذاشته بود...
بچه(پسر) ها تو بارون می رقصیدن ما هم فیض می بردیم.از لحاض داشتن مواد منفجره هم وعضمون عالی بود...بالا خره با لباس گل و شل و خیس رفتیم خونه...بعد از شام خوابیدیم چون خسته بودیم(ساعت ۳-۷ خوابیده بودیم) .بعد ساعت ۲ شب بیدار شدیم تا بریم بجنورد. چون مادربزرگ مامانم بجنوردیه...
خلاصه صبح رسیدیم بجنورد.ما بر خلاف سال های قبل قرار نبود بریم مسافرت.منم برای عید کلی برنامه داشتم ولی نشد...
بجنورد که رفتیم مراسم تجهی جنازه(درسته؟؟؟) بود نذاشتن ما بریم.چون ما روح لطیفی داریم. هیچی دیگه همش گریه زاری بود.سال ۸۷ آخرین زهر خودشو ریخت. بعدشم مراسم سوم و ختم و از این جور چیزا بود. البته ما بعد از ظهر ها می رفتیم تو شهر حالمونو می کردیم.
سال تحویل عالی بود همه دور هم جمع شده بودیم .وقتی سال تحویل شد همه دست زدیم.بعد معلوم شد سال تحویل نشده پس دوباره دست زدیم بهد آن بازم دست زدیم چون سال تحویل شد.
بعد یه نفر دوربینو گرفت و فیلم گرفت هر کس احساس قلبی خودشو اعلام می کرد مثلا:
یه نفر گفت کموچه های پشتی رو آفالت کنین.
۲-از همه ی دستندرکاران تشکر می کنم.فلانی وفلانی و...
۳-خدا امواتتون ورو بیامرزه.
۴-خیلی احساس قشنگیه دور هم هستیم.فرصتی است که پول جمع کنین من داماد شم.
۵-یکی می گفت دیشب رخت خوابا خیلی راحت بود
۶-خواهشا اونایی که قراره عیدی بدن سریع تر بدن...
۷-...
جالبه بدونین ما ۲۷ نفر بودیم.روز یک فروردین هم عید اون خدابیامرز بود که خوب بود.بعد از ظهر گفتیم چه کاریه که بریم آمل می ریم مشهد (خونه ی دایی مامانم که از دایی خودمون بهشون نزدیک تریم) بعد از اونم بعد آخر هفته ۲۷ نفر ی می ریم آمل.
اما ما چون میز ان بودیم و بابام هم باید می رفت مرخصی بگیره دو روز زود تر اومدیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نکات جالب:
وقتی پسر دایی مامانم داشت چایی تعارف می کرد یکی از خانوما بهش گفت خدا بیامرزدتون د ومین بار که رفت استکان ها رو جمع کنه خانومه گفت خدا رحمتتون کنه(کشتن بیچاره رو...)
وقتی یوزارسیف داشت زلیخا رو جوون می کرد یا اصلاحش می کرد گوشه ی تلویزیون نوشته بود اصلاح الگوی مصرف.وقتی هم که جوون شد یه نفر با زیر پوش قشنگش اومد جلوی تلویزیون...
ما یه دوربین جدید خیلی باحال تر از قبلی خریدیم.
ما دیشب ساعت ۴ خوابیدیم ولی من به عشق جومونگ ساعت ۹ بیدار شدم.
من با این که مسافرت بودم تونستم همه ی قسمت های جومونگو ببینم.
جمعه برای ما ۲۹ تا مهمون میاد
ام تی وی اومداااااا......
من در مشهد هم کلاسیم و مدیر مدرسه ی تیز هوشان پسرونه رو دیدم.
من در مشهد مادر بزرگم را به همراه ۵ عدد از عموام دیدم.
مامانم و خالم و پسر دایی و دختر دایی هاشون اصلا شبیه مادربزرگ مرده ها نبودن(یک سره بازار بودن)
مرغ و خروس و اردک عید شما مبارک
عید شما مبارک دمب شما سچارک
و سایر نکات جالب که یادم رفت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شما در بخش نظر ها باید
۱-عید و سال نو را تبریک بگین
۲-تسلیت بگین
۳-در مورد وبلاگ نظر بدین
فعلا بای چون پدرم در اومد اینقدر نوشتم.
سلاااااااااام!